فرودگاه....
ایران.....
پرواز....
خودتون ببینید و توصیف کنین.

توصیف با خودتون

تمامی این عکسها توسط جناب آقای منوچهر رمضانی (کارگردان خوب برنامهی تلویزیونی "توقف ممنوع") گرفته شده و افتخار دادند تا بنده اونها رو منتشر کنم.
خوب، غیبتم طولانی شده دیگه. اما اکثر دوستان میدونن چرا. ولی اومدم با مدرک حرف بزنم!!!!!
توی این پست میخوام شما رو هم با یه تیم حرفهای آشنا کنم (البته بهغیراز خودم!)
آره، چند وقتی هست که با برنامهی "توقف ممنوع" شبکه تلویزیونی اراک "شبکه آفتاب"
همکاری میکنم. از وقتی که اومدم اراک این اتفاقای عجیب و غریب دست از سر من برنمیداره!

این هم یه عکس دسته جمعی از عوامل ساخت برنامهی "توقف ممنوع" البته به غیر از
صدابردار (آقای یگانه)، تهیهکننده (آقای گندمی) و دستیار تهیه (آقای رزقی).
"آقای رمضانی" کارگردانمون هست و "آقای فراهانی" تصویربردار فوقالعادهی برنامه.
"آقای معینی" دستیار تصویر و صدا و همینطور "خانم قطب" هم که مجری هستند.
من که خوشحالم با این جمع صمیمی و حرفهای کار میکنم.
این عکس رو هم صدابردارمون انداخته و خودش نیست!

و تصویر صدابردار خوبمون "آقای یگانه" که همیشه دوستداشتنی هست.

ضبط یکی از پلاتوها در اراک (هتل پنج ستاره امیرکبیر)


اگر میبینین که عوامل برنامه یقهی لباسهاشون بالاست و یه جور خاص!!!
به خاطر آفتاب و گرمای زیاده اون روزی هست که پلاتو رو ضبط میکردیم!!!
برنامهی توقف ممنوع روزهای زوج، حدودای ساعت ۲۰ از شبکهی تلویزیونی اراک
"شبکهی آفتاب" پخش میشه.
فکر کنم دیگه بهونههای نبودم کافی باشه!!!
آرام و مهربان باشین.


یکی ابر،
یکی باران.
و خدا قهر کرد از دنیا...

متاسفانه Host Server تصاویر، موسیقی و قالب بلاگم در این چند روزه دچار مشکل شده.
بههمین خاطر تا برطرف شدن این مشکل نمیتونم مطلابم رو به روز کنم.
بخشید منو. آرام و مهربان باشین.
سلام،
میدانم احساس تازهای نداری،
حتی میدانم این روزها چقدر از من متنفری،
عزیزم قاب عکست بیتابی دارد برای بیراهه،
نقاشیهایم دیگر رنگ تو را ندارد.
عزیزم این تیمارستان بوی دلتنگی دارد وقتی نمیآیی.
الان بیست و چند سال است، این جا بوی دلتنگی دارد.
فدای چشمانت، اگر من مرگ را بوسیدم،
اما نمیبخشمت، اگر برایم گریه نکنی.

|
هي ناشناس، بمان ميخواهم برايت غريبگي كنم |
ميخواهم پولكهاي شعرم را برايت نقاشي كنم |
|
هي ناشناس، بمان تا برايت دنيا را باراني كنم |
بمان تا ابرها را وادار به رقص آسماني كنم |
|
هي ناشناس، ببين دنياي تو چقدر خاكي شده؟ |
بمان تا سنگ قبرها را برايت يكي يكي تفسير كنم |
|
هي ناشناس، احساس پرواز را فراموش كردهاي؟ |
بمان، ميخواهم نقش دو بال برايت ترسيم كنم |
|
هي ناشناس نرو، نرو آنجا پرتگاه من است |
بمان ميخواهم، تو را با صداي آوازم تسخير كنم |
|
هي ناشناس، چرا به چشمهايم زل ميزني؟ |
مگر تو گناه چشمهاي باراني را نميداني؟ |
|
هي ناشناس نرو، نرو به دردهايم حسودي ميكنم |
ببين فقط براي تو، دلم را دار قالي ميكنم |
|
هي ناشناس، به جان اين بيابان التماست ميكنم |
نگاهم را مثل آدمها برايت خسته و تار ميكنم |
|
هي ناشناس، تو هم ميداني همه مرا مترسك صدا ميكنند؟ |
ببين سردم، اما خوابم را به دستان تو تعبير ميكنم.... |

پنجرهاي تنها،
اشكهاي بيبهانه،
آسمان، شايد آبي، شايد ابري،
برگها انگار فراموش شدهاند،
كلبه را جايي نيست در اين نقاشي،
اما كودكي بايد باشد به تنهايي.
دستاني كه آرزو دارد؛
چشماني كه باراني است؛
انگار تب دارد، ميلرزد؛
ميلرزد، اما نه از باران چشمانش؛
ميلرزد، اما نه از ترس تنهايي ميان اين همه آدم...
انگار معني نگاه برايش جدايي است...
انگار آدمها را نميخواهد...
........
اين نقاشي را بايد تمام كنم،
اما رنگهايم كافي نيست،
از اول ميكشم...
پنجرهاي تنها،
اشكهاي بيبهانه،
آسمان، شايد آبي، شايد ابري....




